تبليغاتX
دینی مذهبی -

دینی مذهبی
اهل سنت هورامان

الحمد لله رب العالمين

)رب ادخلني مدخل صدقٍ و اخرجني مخرج صدقٍ واجعل لي من لدنك سلطاناً نصيراً(

 

همه ما مي‌دانيم كه پروردگار متعال ما را براي بندگي و اطاعت آفريده است و بندگي به اين صورت حاصل مي‌شود كه انسان پيرو برنامه‌اي باشد كه خداوند متعال آن را برايش تعيين و در كتابش بيان فرموده است پس براي اينكه انسان بتواند راه حق را در پيش گيرد بايد بداند در آن كتاب، در آن كتابي كه خداوند متعال فرستاده است چه مسائلي وجود دارد پيداست كتاب خداوند يعني قرآن به زبان عربي است و همه مردم هم نمي‌توانند كه عربي بياموزند تا خود بتوانند از كتاب خدا استفاده كرده و آن را بفهمند به اين خاطر بر كساني كه توانايي آموختن زبان عربي را دارند واجب است آن را آموخته و آن را به مردم ديگر برسانند بدين علت خود را مسئول مي‌دانيم كه در حدي كه توانايي داريم آنچه را كه براي بندگي خدا لازم است روشن سازيم. به اذن پروردگار سعي مي‌كنيم با زباني ساده و قابل فهم، مباحث را مطرح كنيم. ضمناً اين مباحث براي بسياري از درس‌خوانده‌ها هم مطالبي دارد كه لازم است آگاه باشند كه به مقدار توانشان سعي و كوشش كنند تا اين را به مردم ديگر برسانند اگر هر مسلماني كه توانايي داشته باشد حداقل ده نفر را متوجه كند و اين بحث‌ها را به آنها بفهماند. كار بس بزرگي كرده است، خدمتي است به مردم و داراي پاداش بزرگي است. ان‌شاءالله در ابتدا به‌طور خلاصه بيان مي‌كنيم كه بندگي به چه معني است و سپس به اذن خدا بحث مي‌كنيم كه بندگي براي خدا اين است كه انسان در زندگيش آنگونه باشد كه خداوند متعال از او مي‌خواهد. وقتي خداوند مي‌فرمايد كه او چه هست و چه نيست بايد او قبول كند، اگر او مي‌فرمايد كه بايد كاري را انجام دهد بايد او آن كار را انجام دهد و اگر او مي‌فرمايد كه فلان كار را انجام نده او نبايد آن كار را انجام دهد اگر انسان در زندگي‌اش آنگونه باشد كه خداوند متعال مي‌فرمايد اين بندگي خداوند متعال است و اگر برخلاف آن در همه زندگي آنگونه نبود كه خداوند از او درخواست مي‌كند يا در بعضي از جنبه هاي زندگي آنگونه بود و در بعضي ديگر نبود آن چيزي نخواهد بود كه خداوند از او درخواست مي‌كند درنتيجه بندگي خدا را انجام نداده و بايد بداند كه از او پذيرفته نيست و اگر كسي قبل از اينكه فرصت از دستش برود از اين مسئله آگاهي يافت بايد چاره كار خود را از طريق توبه و بازگشت به سوي خداوند متعال بيان كند و پيمان ببندد و تصميم بگيرد كه در همه زندگي‌اش گوش به فرمان خداوند متعال باشد. بندگي خدا اين است كه انسان قبل از هر چيزي اين را بداند كه در زندگي‌اش هميشه به خدايي كه پروردگار اوست نيازمند است و در هر گامي كه در زندگي‌اش برمي‌دارد به او نيازمند است و بايد چيزهايي براي خداوند متعال براي‌ او آماده شود و در دسترس وي‌ قرار گيرد و از طرفي در هر قدمي كه بر مي‌دارد موانع بسياري در سر راه اوست كه بايد برداشته شود و اگر خداوند متعال آن را از سر راهش برندارد نمي‌تواند يك گام بردارد سپس هم در آماده كردن چيزهايي كه لازم هستند و هم در از بين بردن موانع، به خداوند نيازمند است پس از اينكه خود را اينگونه مي‌شناسد و پي به اين مي‌برد كه آن ‌چنان مخلوقي هست كه هميشه به خداوند نيازمند است و خداوندِ خود را آنگونه مي‌شناسد كه توانايي برآوردن نيازها و رفع موانع را دارد همه وجودش مملو از اميد و ميل و رغبت به سوي خداوند مي‌شود تنها به او اميدوار مي‌شود، بعد از آن انسان بايد در اين باره هم فكر كند كه خداوند متعال هيچ چيزي را بدون حكمت انجام نمي‌دهد، هيچ كاري را بيهوده انجام نمي‌دهد و هر كاري از سوي خداوند داراي حكمت است و فايده‌اي دارد مخصوصاً در رابطه با انسان هر كاري كه خدا از انسان درخواست كرده تا انجام دهد يا هر كاري كه او براي انسان انجام مي‌دهد حتماً براي اين است كه سودي به انسان برسد يا به‌خاطر اين است كه زيان و ضرري را از انسان دفع كند. وقتي خداوند هرچه انسان لازم دارد برايش آماده كند و هرچه مانع است از سر راهش بردارد حتماً چيزي هم از او درخواست مي‌كند. همانگونه كه خداوند بر نيازها و موانع تسلط دارد بر انسان هم تسلط دارد و انسان نمي‌تواند از دست او بگريزد. اگر انسان بخواهد از آن چيزها استفاده كند ولي آنگونه نباشد كه خداوند متعال از او مي‌خواهد و بپندارد كه از دست او مي‌تواند بگريزد و خداوند بعدها محاكمه‌اش نمي‌كند و از او نمي‌پرسد كه چكار كردي و چكار نكردي درست نيست. در آخرت از او سئوال مي‌كند كه من آن‌همه نعمت كه در اختيار تو قرار دادم، مشكلات و موانع را از سر راه تو برداشتم بخاطر هدفي بود. حال آيا آنچه را كه من از تو خواستم انجام دادي يا نه. وقتي كه انسان دانست كه خداوند كار بيهوده انجام نمي‌دهد درمي‌يابد كه حتماً او را مورد سئوال و بازخواست قرار مي‌دهد و بر اساس آنچه كه انجام داده او را محاكمه مي‌كند مطلب ديگري را نيز در‌مي‌يابد و آن اين است كه خداوند متعال مالك و دارنده روزي است كه انسان را در آن مورد محاكمه و پرسش قرار مي‌دهد او را به دادگاه كشانده از او درخواست مي‌كند كه جواب دهد كه چكار كرده و چكار نكرده است در زندگي‌اش آن‌همه نعمت و امكانات را كه برايش تهيه كرده و آن همه موانع كه از سر راهش برداشته بايد جواب دهد كه استفاده درست از آن به عمل آورده يا نه؟ كه پيداست كه بر اساس آنچه كه انجام داده يعني استفاده درست يا نادرست او را پاداش و جزا داده و او را به سرانجام و عاقبتي مي‌رساند كه حتماً بدان دچار شده و از آن خلاصي نمي‌يابد اگر آنگونه كه خداوند خواسته است عمل كرده پاداشي به او داده مي‌شود كه مطابق و مناسب با آن زندگي كه به سر برده است و اگر نوعي ديگر زندگي را به سر برده عاقبتش را خواهد ديد. وقتي انسان اينگونه فهميد كه سرانجام و عاقبتش در دست خداوند بزرگ است و او از دستش نمي‌تواند بگريزد بايد همه وجودش مملوء از ترس و احساس مسئوليت باشد يعني بايد حس كند اينكه در حضور خداوند مورد بازخواست قرار مي‌گيرد و حتماً بايد جواب اين را بدهد كه چگونه زندگي را به سر برد و چگونه از آن نعمت‌ها و امكانات استفاده كند و چه كرده و چه نكرده. وقتي مي‌داند روزي خواهد آمد كه در آن روز مورد بازخواست و محاكمه قرار مي‌گيرد و بر اساس نحوه زندگي‌اش به او جزا و پاداش داده مي‌شود بسيار روشن است كه انسان اگر كمي به حال خويش دلسوزي كند و تماماً در غفلت نباشد و كمي‌هوشيار باشد ترسي سراسر وجودش را فرا مي‌گيرد به گونه‌اي كه ديگر حاضر نخواهد شد كه اينگونه باشد كه در آن روز و در آن محاكمه كه چشم به انتظار اوست سرافكنده شود و دچار عذاب و بدبختي ابدي گردد بلكه تلاش مي‌كند كه با سربلندي از محاكمه و بازخواست بيرون بيايد و خوشبختي ابدي را مالك شود وقتي انسان خداوند بزرگ را اينگونه شناخت كه مي‌تواند هرچه را كه مورد نياز وي است برايش آماده كند و موانع را از سر راهش بردارد و از دست او هم نمي‌تواند بگريزد، همه وجودش از اميد و ترس پر شده و هيچ راهي را در برابر خود نمي‌بيند الّا اينكه با پروردگار خويش پيمان ببندد كه خدايا تو هرچه كه بدان نيازمند هستم برايم آماده كردي و هر مانعي را كه در سر راهم واقع مي‌شود برمي‌داري و نيز مي‌دانم كه بعداً بازخواست و دادگاهي است و از تو نمي‌توانم بگريزم پس با تو عهد و پيمان مي‌بندم كه تو هرگونه مي‌فرمايي آنگونه باشم و پيداست خدا هم فرماني كه به وي مي‌دهد براي اين است كه انسان را از آن امكانات و نعمت‌ها به نحو احسن استفاده كند وگرنه خدا از اين بندگي انسان نه سودي مي‌برد و نه دچار ضرر و زياني مي‌شود. خداوند به او امر مي‌كند كه اينگونه از نعمت‌ها استفاده بكن، اين كار را انجام مده و آن كار را انجام بده، اينگونه باش و آنگونه مباش؛ بندگي اين است كه انسان با پروردگار خويش پيمان ببندد كه هرچه تو امر بفرمايي من آن را انجام مي‌دهم، مي‌فرمايي عقيده‌ات اينگونه باشد اينگونه خواهم بود. اين عهد و پيمان بندگي است. اين را نيز مي‌داند كه بندگي و اطاعت كردن خداوند بسان هر كار ديگري است كه تنها با كمك خداوند بزرگ انجام مي‌گيرد، بدون كمك خداوند نمي‌تواند يك قدم بردارد چون اين را مي‌داند اگر خداوند او را كمك نكند قادر نخواهد بود كه يك قدم بردارد در آن لحظه كه پيمان بندگي با خداوند متعال مي‌بندد در همان لحظه اين را از خدا درخواست مي‌كند براي اينكه بتواند در راه بندگي گام بردارد به عرض پروردگار خود مي‌رساند كه پروردگارا من حاضر هستم كه تو هرگونه كه مي‌فرمايي آنگونه باشم ولي مي‌دانم كه اگر يك قدم بدون كمك تو بردارم دچار موانع بسيار مي‌شوم پس تو اين موانع را از سر راهم بردار، تنها چيزي كه در دست من است اين است كه پيمان ببندم براي اينكه راه بندگي را در پيش گيرم و پس از آن مي‌دانم در دست تو است، اگر كمكم كني مي‌توانم و اگر كمكم نكني نمي‌توانم، پس از تو درخواست مي‌كنم كمكم نمائي. اين مي‌شود خلاصه زندگي انساني كه مي‌خواهد بنده خدا باشد اين است كه خداوند متعال را بشناسد و درونش پر شود از اميد و ترس. بعد از آن با خداي خود پيمان بندگي ببندد و او را پشت و پناه خود ساخته و از او درخواست كمك نمايد براي اينكه بتواند راه بندگي را در پيش گيرد و بر آن گام نهد و اگر انسان اينگونه شد آن آفت و دردها كه به انسان روي مي‌آورند و آن خطر و بلاها كه انسان بدان گرفتار مي‌شود، از او دور مي‌شود. اسلام يعني اينكه انسان خود را از آن آفات نجات دهد. آفت اين است كه انسان مي‌پندارد كه كس ديگري نيز غير از خداوند متعال مي‌تواند آنچه را انسان بدان نياز دارد فراهم كند يا موانعي را از سر راه او بردارد و زيان و ضرري را از او دفع كند. آفت اين است كه بپندارد كه كس ديگري غير از خدا بر او تسلط دارد، اگر اينگونه پنداشت كه كس ديگري غير از خدا بر او تسلط دارد ترسي از غير خدا در دل او خواهد نشست و اين آفتي است كه او را نابود مي‌كند و از بين مي‌برد. به دنبال اين آفت‌ها، آفت ديگري است و آن اين است كه حاضر مي‌شود فرمان غير خدا را در زندگي‌اش بپذيرد و چنانكه در بعضي از زندگي‌اش براي خدا بندگي مي‌كند، در گوشه يا چند گوشه از زندگي‌اش هم مجبور مي‌شود غير خدا را بندگي كند، آنگونه عمل كند كه غير خدا از او درخواست مي‌كند. پيداست وقتي پنداشت كه كس ديگري هم غير از خدا مي‌تواند به او نفعي برساند يا مانعي را از سر راه او بردارد و ضرر و زياني را از او دفع كند از غير خدا درخواست كمك كرده و غيرخدا ره به فريادرسي مي‌طلبد اين هم آفت ديگري است كه به مانند بقيه آفات سبب نابودي انسان مي‌شود و در دنيا و آخرت او را بدبخت مي‌كند اينها آفاتي هستند كه در زندگي به انسان روي مي‌آورند البته آفات ظاهري نيز هستند كه به جسم انسان آسيب مي‌رسانند مانند اين مرض‌ها كه همه ما مي‌شناسيم و البته اينها در مقابل آفت‌هايي كه گفتيم بسيار ناچيز هستند و درمان آنان بسيار آسان است اين آفت‌هاي بزرگ هستند كه سبب بدبختي انسان مي‌شوند اسلام اين است كه انسان خودش را از اين آفت‌ها مصون نگه دارد و مسلماني به اين گفته مي‌شود كه فرد بداند كه فقط خداوند مي‌تواند نفع به بنده خود برساند و آنچه را كه بدان نيازمند است برايش آماده كند و فقط خداوند مي‌تواند كه موانع را از سر راهش بردارد و فقط خداست كه بر وي مسلط است و مي‌تواند به هر طرف كه بخواهد ببرد پس فرد مسلمان بايد پيمان بندگي ببندد كه آنچه را كه خدا از او مي‌خواهد انجام دهد. به‌طور خلاصه در رابطه با بندگي صحبت كرديم كه انسان چگونه مي‌تواند يك بنده كامل خدا باشد و مسلم است كه خوشبختي و بدبختي دنيا و آخرت به اين مسئله بستگي دارد انسان اگر راه بندگي را در پيش گيرد در دنيا و آخرت خوشبخت مي‌شود و اگر راه بندگي را در پيش نگيرد در دنيا و آخرت بدبخت مي‌شود. سود و نفع كارهاي دنيايي هميشگي نيست پس انسان مي‌تواند خود را به آن مشغول نكند اما چون سعادت و شقاوت آخرت ابدي است بايد به آن توجه كند بنابراين براي انساني كه دلسوز خود باشد چاره‌اي غير از اينكه رو به سوي كتاب خدا كند و برنامه زندگي خود را از آن بگيرد وجود ندارد. البته بندگي به آن معني نيست كه انسان آنگونه كه در ميان مردم مشهور است نمازي بخواند، روزه‌اي بگيرد و حجي برود و چيزهايي از اين قبيل را انجام دهد و ديگر در بقيه زندگي آنگونه كه خودش دوست دارد باشد يا فرمانبردار و تابع برنامه‌اي ديگر به غير از برنامه و قانون خدا باشد. بندگي اين است كه انسان در همه زندگي‌اش چه در زندگي شخصي خودش چه در زندگي خانوادگيش و چه در ميان جامعه و چه در صحنه سياست و چه در صحنه اقتصاد و ميدان كسب و كار در هر چيزي آنگونه حركت كند كه خداوند متعال از او درخواست مي‌كند. وقتي بنده خدا مي‌شود كه در همه زندگي‌اش بنده و فرمانبردار و مطيع فرمان خدا باشد وگرنه اگر در بعضي امور بر اساس قانون خدا رفتار كند و در بعضي ديگر بر اساس قانون غير خدا حركت كند، از او پذيرفته نيست و بنده خدا محسوب نمي‌شود. انسان رابطه‌اش با خداوند متعال بايد طوري باشد كه در هر جايي مسئوليت خاصي داشته باشد. با خانواده و با مردم و با نظامي كه حكومت مي‌كند با آن نعمت و امكاناتي كه خداوند در اختيارش قرار داده براي هر كدام از اينها دستورات و امري از جانب خداوند متعال آمده كه بايد به آن عمل كرد. بندگي و عبادت براي خداوند به اين معني نيست كه انسان دست از زندگي و استفاده از نعمت‌ها و امكانات بردارد و ترك زندگي بكند و برود و در گوشه‌اي فقط مشغول نماز و روزه و اينگونه چيزها باشد بلكه بندگي چنان كه قبلاً گفتيم اين است كه انسان از آن نعمت‌ها و امكاناتي كه خداوند براي وي قرار داده است استفاده كند ولي نه آنطور كه هوس و آرزويش به او مي‌گويد بلكه آنگونه كه خداوند متعال براي او معين كرده است مثلاً تاجر مي‌تواند تجارت كند و در عين حال بنده خدا هم باشد و يا برخلاف بندگي خدا بندگي هوس و آرزوهاي شيطاني را بكند اگر تاجر در تجارتش، در خريد و فروش و معاملاتش هميشه در اين فكر بود كه خداوند از هر چيزي راضي است آن را انجام دهد و از هر چه ناراضي است آن را انجام ندهد او بنده خداست و در عين حال مشغول تجارت است و از سود هم برخوردار مي‌شود و مال وي هم زياد مي‌شود؛ او به اين قصد تجارت مي‌كند كه يك وظيفه و مسئوليتي را انجام دهد او مي‌گويد من مي‌توانم تجارت كنم و مسئوليت خود را در بندگي ادا كنم مشغول تجارت مي‌شود اما هدف او تنها كسب ثروت نيست. اما تاجر ديگر تنها هدفش افزايش ثروت است پس عملش گناه محسوب مي‌شود. به همين ترتيب در هر كار ديگري در كشاورزي در صنعت در دامپروري و در هر چيز مي‌شود انسان با آن كار و شغل در مسير بندگي خدا باشد و مي‌شود برخلاف اين مسير حركت كند اگر در آن كاري كه انجام مي‌دهد متوجه فرمان خدا باشد و متوجه اين باشد كه چه چيزي نادرست است، آن كار بندگي است و اگر خلاف آن بود راهي را غير از راه بندگي خداي بزرگ در پيش گرفته است، پزشكي كه مشغول طبابت است اگر هدفش اين باشد كه با معالجه بيماران پول و ثروت بيشتري به دست آورد و ديگر اهمين ندهد كه بايد چكار كند كه خداوند از او خشنود شود او با پزشكي‌اش مشغول گناه است و از خداوند دور مي‌شود و در دنيا و آخرت بدبخت مي‌شود. اما اگر پزشكي هدف از كارش اين باشد كه مسئوليت و وظيفه خود را ادا كند و خدمتي به مردم بكند و هرآنچه خدا مي‌پسندد انجام دهد و از هر آنچه خدا نمي‌پسندد دوري كند آن پزشك با كار خود مشغول بندگي خداست همانگونه كه در نمازش مشغول بندگي و عبادت خداست. پس روشن مي‌شود كه بندگي امري نيست كه مختص بعضي كارهاي انسان باشد و تنها گوشه‌اي يا چند زاويه‌اي از زندگي انسان را به خود اختصاص داده و بقيه را به حال خود بگذارد. در اينجا بجاست كه انسان از خود بپرسد يا از ديگران بپرسد كه وقتي سرانجام بندگي كردن يا بندگي نكردن اينگونه است چرا انسان بايد بي‌توجهي كند و خود را دچار بدبختي دنيا و آخرت بكند و از خوشبختي دنيا و آخرت خود را محروم كند، چه چيزي سبب مي شود كه انسان اين‌چنين كند؟ جواب اين است كه دوست داشتن و برگزيدن زندگي دنيا سبب انحراف از راه خدا و تمام بدبختي‌ها مي‌شود، تنها دوست داشتن دنيا و خريدن زندگي دنيا است كه انسان را به طرف بدبختي دنيا و آخرت مي‌برد و او را به عذاب جهنم و خشم خداوند دچار مي‌سازد، اگر انسان زندگي دنيا را هدف قرار داد و تلاش وي فقط به‌خاطر اين بود كه زندگي دنيا را كسب كند سرانجامش به سوي بدبختي و عذاب است. تنها زماني انسان دچار بدبختي دنيا و آخرت نمي‌شود كه زندگي دنيا برايش هدف نباشد و تلاش بكند آنچه را كه مورد خوشنودي خداست انجام دهد. اينكه مي‌گوييم داشتن زندگي دنيا سبب مي‌شود كه انسان از راه بندگي منحرف شود بدين معني نيست كه اگر بخواهد بدبخت نشود بايد زندگي دنيا را ترك كرده از آن نعمت‌ها و امكاناتي كه خدا آفريده است استفاده نكند بايد دانست كه نقطه مقابل زندگي دنيايي ترك زندگي نيست وقتي مي‌گوييم زندگي دنيايي، به اين معني است كه آن نعمت‌هايي كه خداوند در اختيار انسان قرار داده است براي انسان هدف مي شود، مثلاً هدف انسان اين مي‌باشد كه ثروت به دست آورد يا مقام و شهرت كسب كند و يا تنها هدفش اين باشد كه چيزي از آن چيزهايي كه اهل زندگي دنيايي آن را مي‌خواهند بدست آورد، اما اگر نعمت‌هاي خدار را مطابق با فرمان خدا به‌كار برد او اهل دنيا نيست. براي واضح شدن اين مطلب به اين مثال توجه كنيد: فرض مي‌كنيم فرمانروايي به رعيت‌هاي خويش در شهري غير از آن شهري كه آن فرمانروا در آنجا ساكن است اجازه مي‌دهد كه در روزي معين به راه افتاده و نزد او حضور به هم رسانند، فرمانرواي خويش را ببينند و افتخاري كسب كنند. مردم به راه مي‌افتند تا فرمانرواي خويش را ملاقات كنند در راه جايي است كه مسافران در آنجا پياده مي‌شوند و غذا و آبي مي‌خورند؛ وقتي مسافران در آنجا پياده مي‌شوند نگاه مي‌كنند و در آن حوالي باغي مي‌بينند. بسياري از مسافران داخل باغ شده و مشغول خوردن مي‌شوند وقتي كه لذت آن چيزهايي كه خورده‌اند مي‌چشند دوست دارند كه بيشتر بمانند و از مقصد غافل مي‌شوند، بسياري از آنها فراموش مي‌كنند كه براي چه آمده‌اند، فراموش مي‌كنند كه آمده‌اند تا به مركز و پايتخت فرمانروا بروند و در اينجا فقط براي استراحت و خوردن غذا پياده شده‌اند، فراموش مي‌كنند كه دوستانشان بعد از اينكه كمي استراحت كرده‌اند به راه افتاده‌اند و اينك به شهر فرمانروا رسيده‌اند. هر دو گروه از ميوه‌هاي باغ استفاده كردند اما عده‌اي دوباره به راه افتادند و عده‌اي غافل شدند و در آنجا خفتند و از قافله جا ماندند و به مقصد نرسيدند و اينان اهل دنيا و دنيازدگان هستند.

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387;ساعت 13:12;  توسط اهل سنت هورامان;  |